تبلیغات
داستان های کوتاه - داستان كوتاه جعبه طلایی

داستـان كـوتاه جعبـه طلایی

مردی دختر شش ساله خود را به خاطر هدر دادن یک رول کاغذ کادوی طلایی تنبیه کرد. 

اوضاع مالی مرد خوب نبود و وقتی دید که دختر سعی دارد یک جعبه را برای مراسم کریسمس 

تزیین کند عصبانی شد. با این حال، صبح روز بعد دختر جعبه را به عنوان هدیه به پدرش داد و گفت: 

«این برای شماست پدر.»

مرد از رفتار دیروزش شرمنده شد اما خشمش دوباره بالا گرفت وقتی دید که جعبه خالی است. 

او بر سر دخترک فریاد زد: «نمی‌دونی وقتی به کسی کادویی میدی، باید چیزی توش باشه؟»

دختر کوچولو با چشمان اشک آلود به پدرش نگاه کرد و گفت: «نه پدر، اون خالی نیست. 

من کلی بوس فرستادم تو این جعبه. اونا برای تو هستن، پدر.»

پدر خرد شد. دستهایش را به دور دخترش حلقه زد و از او معذرت خواهی کرد.

مدت کوتاهی بعد، حادثه ای جان دختر را گرفت. پدرش جعبه طلایی دختر را برای سال‌ها 

زیر تختش نگه داشت و هر موقع که غمگین می شد یک بوسه خیالی از تو جعبه بر می داشت و 

عشق دخترک که بوسه ها را در آن گذاشته بود برای خود یادآوری می‌کرد.

به هر یک از ما انسان‌ها نیز جعبه‌ای طلایی پر از عشق بی قید و شرط و بوسه داده شده است، 

از طرف فرزندانمان، اعضای خانواده، دوستان و خدا. هیچ کس نمی تواند چیزی ارزشمندتر از این را 

برای خود نگاه دارد.



برچسب ها : داستان كوتاه جعبه طلایی، داستانك جعبه طلایی، جعبه طلایی، طلایی، خاطراتی ازمحله كوچه باغ تبریز، داستان كوتاه الماس هاكجایند،


تاریخ : چهارشنبه 8 بهمن 1393 | نویسنده : علی | نظرات