تبلیغات
داستان های کوتاه - داستان کوتاه و خنده دار و عاشقانه کیف پول

داستان کوتاه و خنده دار و عاشقانه کیف پول


با یه دختر خوب نامزد بودم، همه چی عالی بود و خداییش دختر محشری بود، خانواده خوبی 

داشت و قرار بود با این دختر مهربون ازدواج کنم فقط یه چیز منو خیلی آزار میداد….

و اونم خواهر کوچیکترش بود که خیلی با من راحت بود و زیاد باهام شوخی میکرد و انصافأ 

هم خوشگل بود. چند وقتی مونده بود به عروسیمون که یه روز خواهر نامزدم زنگ زد و گفت:

که مادرش خواسته برم اونجا تا یه کم راجع به مسایل عروسی حرف بزنه، منم قبول کردم و 

راه افتادم.

وقتی رسیدم اونجا و رفتم تو دیدم کسی نیست به جز خواهرنامزدم!!!!

بعد چند ثانیه بهم گفت: اگه پنجاه هزارتومن بهم بدی میزارم بامن به اتاق خواب بیای و 

بعدش رفت تو اتاق خواب!!

چند دقیقه با خودم فک کردم و بعد به سمت درب خروجی رفتم،چندتا پله پایین نرفته بودم 

که یهو نامزدم و باباشو با چشم گریان دیدم!!

باباش بهم گفت: به خانواده ما خوش اومدی، تو امتحان قبول شدی!!

از اون روز خیلی میگذره ولی هنوز کسی نمیدونه داشتم می رفتم کیف پولم رو از تو 

ماشین بردارم..!


برچسب ها : داستان کوتاه و خنده دار و عاشقانه کیف پول، داستان پس اون بنز لعنتیت کجاست؟؟؟، بنزکجاست، داستانك اون بنز لعنتی کجاست، ترك سیگار،


تاریخ : چهارشنبه 8 بهمن 1393 | نویسنده : علی | نظرات