تبلیغات
داستان های کوتاه - خاطراتی ازمحله كوچه باغ تبریز

خاطراتی ازمحله ی كوچه باغ تبریز

« ایندی دِ ساخ داستاندی ناغیل دی »

زمستان

امسال زمستان خیلی زود آغاز شد و از نیمه های پائیز به شکل برف از انواع پهن و تگرگی و ریز کلّه 

گنجشکی شب روز و گاه و بیگاه شهر را در بر می گرفت ، ما بچه ها که مدرسه هم نمی رفتیم 

برف برای ما یک دلخوشی بود ، آن سالها حیاط ها بزرگ بودند ، تا آسمان کدر می شد و برف میزد 

میرفتیم حیاط با برف ها بازی می کردیم، و صدای مادر (مادر را آبا صدا میکردیم بعدها که بزرگ شدیم 

با بالا بردن نقطه ب به بالا اصطلاح آنا را بکار بردیم.) را که داد میزد بچه بیا تو سرما می خوری ،

 امّا کو گوش شنوا ، وقتی هم خانه میرسیدیم که کاملاً سرما درخانة تن لانه میکرد مخصوصاً 

گوش و اندامهای صورت که سرخ می شدند مثل لبوی زمستانی وقتی گرمای کرسی در اندام 

سرما زده اثر می کرد ، آن موقع می فهمیدی که سرما چه کرده ! سوز پاها و گوش و چشم 

هر کدام حرف و حدیث جداگانه ای داشتند ، برف که آرام میگرفت این بار نوبت سوز و سرما بود ، 

دیگر قابل تحمل نبود و مثل گربه ها دنبال جائی بودی که خودت را از این سرما رها سازی ، 

کرسی بهترین جا برای گرمشدن بود،حال اگر کرسی گرم نبود و در نصفه شب که زغال تمام 

می شد تا مادر بیاید زغال و بند و بساط رااز نو بسازد آنموقع احساس میکردی که اندام سرما 

خورده چه دردی دارد ، در زیر لحاف بخود بپیچی و مثل مارحلقه شوی ، اما ما مشکل دیگری 

هم داشتیم و آن عدم برق بود ، بخاری نفتی هم برای فقرا امکان پذیر نبود ،ما فقط در یک هفته 

تنها یک شیشه نفت از بقال سر محله مان می گرفتیم که برای چراغ فتیله ای بکار میرفت .


 

آب خوردن یکی دیگر از معضلات بود و همین طور شستن رخت و لباس ، آب را از چشمه زیر زمینی 

محل می آوردیم و این چشمه نزدیک مسجدی ( مسجد خان ) بود و در جنب کوچه ای که به آن 

ناخیرچیلار می گفتند،( این کوچه اکنون کیوان نامیده می شود )

2 – (این نوع چشمه ها را قرخ ایاق می نامیدند) این چشمه از زمین تنها یک ورودی داشت و بعد 

چند پله سنگی طی می کردی تا به اصل سکوی چشمه می رسیدی

 3 - این چشمه ادامه چند چشمه محلی به همین شکل در کوچه باغ بود ، روزها در این چشمه 

سر و صدایزنانی که رخت می شستند و گاهی مشاجره آنان برای جایگزینی روی سکو و یا غیبت 

بالا می گرفت ، بالاخرهمرکز عمده تبادل اطلاعات زنان بود ، همانگونه آب در بالای محله بسرعت 

خود را به این سکوها می رساند ،

اخبار و احادیث نیز بسرعت انتشار پیدا می کرد ، آب بهمراه خود کثافت یا کهنه بچه ها که در همین 

چشمهمی شستند گاهی با خود می آورد ، آنموقع زنان از شستن دست بر می داشتند به سوراخ 

آب زُل می زدند که ایا آب تحفه دیگر بهمراه دارد یا نه و بعضاً با دست کثافت آب را کنار می زدند و 

آنگاه شروع به شستن کهنه یالحاف می کردند . 

 

بعد از ظهرها از رونق این چشمه کاسته می شد مخصوصاً در زمستان که عمر روز کوتاه است تنها 

چندساعتی از روز می شد از چشمه استفاده کرد .

آنروز بهمراه مادر از خانه خارج شدم ، او در یک تشت مسی که چندان سبک هم نبود ، تعداد زیادی 

رخت ولباس که همه آنها را در داخل یک توبره بزرگ جای داده و و در یک دست تشت مسی و به 

پشت خویش وسائل شستنی را کول می کرد بهمراه مادر راه افتادم یادم می آید که کولاک شدیدی 

در کوچه غوغا می کرد و در زیرپاها نمی توان گفت که برف بود بلکه نوعی یخ تراکم بود چندین بار برف 

روکش جدیدی روی آن کشیده بود و ازتردد آنچنان سفت شده بود که انگار نوعی جاده آسفالته شده 

بود، با این تفاوت که آشغال و بعضی چیزهامثل کاغذو پوست میوه را در خود جای داده بود و سفت و 

شیشه گونه شده ، کفش درست و حسابی نداشتم و از چند جا ی کفش پاره شده برف و سرما 

نفوذ می کردو حرارت پاهایم برف ناخوانده را آب می کرد ،

گاهی از شدت درد انگشتان پایم ، با پاشنه پا راه می رفتم که مواظب بودم انگشتانم با کف کفش 

تماس نداشته باشد ، آنموقع کفشها که زیره و کف( پیو ) یا از جنس لاستیک باشد نبود ، اغلب 

کفش هاکه کف آن چرمی و آنهم برای سرما و یخ وبرف اصلاً مناسب نیست،زیرا پس از آب کشیدن 

خود عامل سرما برای پاهااست و اگر از منافذ و قسمتهای پاره شده که آب و یخ نفوذ می کرد ، 

خود داستان جداگانه  دارد و تحمل و توان آدمی را از دست میگیرد ، در یک کلام اگر با پای برهنه روی 

یخها را ه بروی خیلی راحت تر از کفش چرمی پاره شده است ، چه عرض کنم توی کوچه کولاک زوزه 

می کرد و چنان آهنگ ناهمگونی داشت که انگار میخواست شهر را ویران کند . می گویند اگر انسان 

در یک خانه گرم از پشت شیشه پنجره بارش برف سنگین وکولاک را ببیند ، نوعی احساس شادمانی 

دارد اما اگر خود در آن کولاک گیر کند درک می کند که سوز و سرمابا تن آدمیزاد چه می کند !

وقتی که به ورودی چشمه رسیدیم چند پله که پائین رفتیم ، هوای آنجا گرم بود ، یکی از زنان محله 

که او نیزرخت شسته بود جایش را به ما داد و بند و بساط خود را جمع کرده و در یک تشتی گذاشت 

و هنگامیکه از درخارج می شد چشم من دنبال او بود که هاله ای از برف و کولاک در چند ثانیه سفید 

پوش و بسرعت از چشمدور شد ( 1 ) من پهلوی مادر نشسته بودم و گاهی دستهایم را زیر بغل 

میکردم و با گرمای بدنم دستهایم راگرم می کردم اما پاهایم در انقلاب بود و هر چند گاهی این پا و 

آن پا میکردم و در داخل کفش به پایم به نوبت تکان میدادم . از همان کودکی یاد گرفتم دردم را به 

کسی نگویم اما با خودم کلنجار میرفتم و هِی اعتراض میکردم که زود باش برویم ، بیچاره مادر داد 

میزد که بچه تحمل کن چند دقیقه دیگر میرویم .

1- ورودی چشمه بلندی قد یک انسان را داشت که دیواره آن از سنگ های نتراشیده که پهلوی هم 

چیده شدهبودند و گاهی در میانشان آجر های قرمز رنگی بچشم می خورد ة پله ها در سنگ های 

پهن بطور کج و معوج درست شده بودند ، در دیواره چشمه شمع هایی نصب می کردند که هنگام 

عصر آنرا روشن میکردند و بدینسان روشنایی اندکی در محوطه غار مانند ایجاد می شد ، آن دور و 

زمانه افرادی بودند که شمع نذری در اینپلکانها روشن می کردند ، درست یادم نیست که چند پله 

پائین می رفتیم که به آب برسیم اما در این حد بودکه در روز روشن بخاطر تاریکی آب از ورودی دیده 

نمی شد ، بالای آب بصورت طاق از سنگ و آجر ساخته شدهبود و این طاق در ورودی از سطح زمین 

بالا بود و مثل یک گنبد در بیرون دیده می شد ، در تابستان اغلب بچه ها روی این قسمت که گاهی 

علف سبز می شد بازی می کردند .

آب چشمه گرم به نظر میرسید ، البته امروز دلیلش را میدانم که آب گرم نبود بلکه هوای بیرون سرد 

بود و درمقام مقایسه گرم به نظر میرسید ، دست هایم را با آب گرم می کردم و چون از آب میکشیدم 

دوباره احساس سردی بیشتری میکردم ، محیط چشمه اندک اندک تاریک می شد و من بیشتر 

می ترسیدم نمیدانم از چه اماوجودم را ترس احاطه کرده بود،ترس بیش از سرما درتنم لانه کرده بود 

و التماس میکردم مادر دیگر بس است برویم بقیه را فرداصبح می شویی و شاید مادرنیز دراین اندیشه 

بود؛برگشت با صدای مهربانش گفت که بچه صبر کن میرویم و کارم تمام می شود ، بعد تشت مسی 

را ازسکوی آنور آب برداشت و رخت شسته ها رادرحالیکه آب را می چکاندوبصورت کلافه نخ می پیچید 

و بطور مرتب در آن تشت قرار داد ، آنگاه راه افتادیم بطرف خانه از خروجی تا آخرین پله که بیرون شدیم 

باد در کوچه می پیچید ، روبروی این چشمه کفاشی بود که کفش تعمیر میکرد (آقای نقی کفاش 

جنب کارخانه حوله بافی حاجی احمد بود ) دکانش را بسته بود اما از شیشه پنجره کوچک آن نور 

ضعیفی به بیرون میزد ، در جنب آن یک سلمانی پیری (کربلائی محمد علی ) بود که من می شناختم 

در سمت راست ما کوچه ناخیرچیلار قرار داشت ، یک مرتبه چنان کولاکی شد که ما بجای اینکه راه 

مستقیم خودرا ادامه دهیم وارد آن کوچه شدیم زیرا باد از روبرو مثل شلاق سروصورت را می نواخت 

چندلحظه ای درکنج دیوار ایستادیم ،من روی پاشنه پا ایستاده بودم وانگشتانم بی حس شده بودند، 

در عالم کودکی چقدر آرزو میکردم که ایکاش کرسی گرمی بود که در آن می غنودم و هر چه چیزهای 

خوب و گرم بود ازنظرم می گذشت ، اما مادر که تشت را در زمین گذاشته بود که کمی استراحت کند 

با زور آن را از زمین کَند ،گویا در همان چند لحظه این تشت را به یخ زیر پایمان جوش زده بودند ،

 بالاخره آن را برداشت ( 1 ) در حالیکه کفه دست خویش را در زیر تشت بگونه ای حائل کرده بود که 

تشت تعادل داشته باشد و گاهی آنرا تا موازات شانه خود می رساند و سنگینی آنرا بین شانه و 

کف دست خویش تقسیم میکرد و بدین سان راه منزل را در پیش گرفتیم ، تردد در کوچه نبود و گَه 

گاهی از دور یکی را می دیدی که سرخویش را میان یقه کت اش پنهان کرده ودرحال دویدن است،

ولی مشکل تنها سرما نبود، زیر پا که یخ صاف شده بود می بایستی با احتیاط راه رفت و خیلی ها

بودند که در همچون روزهائی سروپایش شکسته باشند ، مقابل دربند ما یک درخت بزرگ توت بود 

که در فصل تابستان محل تجمع بود و مخصوصاً بعد از ظهرها پیرمردها در آنجا جمع می شدند و 

بگو بخندهای آنان سکوت محل را می شکست و بچه های شلوغی که ازشاخه های این درخت 

بالا می رفتند و سر و صدای بیشتر میکردند که باعث اعتراض خانه های مجاور آن می شدند ، 

این درخت تنومند با شاخه های فراوانش باعث نشاط مردم بود ( 2 ) اما در زمستان این درخت 

تنومندمثل غول سفیدی می ماند که دورتا دورها را نظاره میکرد ، هنگامی که برف می بارید هر 

کدام از شاخه ها بااندک حرکتی برف را بصورت قلمبه فرو میریخت و این بود که مردم سعی 

میکردند که از زیر آن نگذرند

1 – توی کوچه برف تازه مثل دانه های گندم جدا جدا از هم روی برف های کهنه پهن شده بود 

روی آن که راهمیرفتی پس از چند لحظه برف جای کفش را پر می کند و اثر آنرا از بین می برد ، 

برف ها بدین سان روی همانباشته می شدند و آن لایه های زیرین سفت تر و تبدیل به یخ برفی 

می شد البته همین برفها تا نیمه هایفروردین ماه دوام می یافتند ، هنگامیکه خاک نفس 

می کشید و به اصطلاح آن روزی نفس به خاک دمیده میشد یواش یواش زیر یخهای قدیمی 

ذوب می شدند و آب از زیر آن جاری می شد و با تردد مردم یخ ها تکه تکهکوچک می شدند 

و آنموقع با چرخ دستی تکه های یخ را از دربند یا حیاط به بیرون می بردیم و تازه فصل گل ولای 

آغاز می شد ، یادم می آید که می گفتند بعد از عید تا تابستان هم برف به زمین می نشیند ، 

اما اگر اینمطلب افسانه هم باشد دلیل بر این بود که به هوای بهاری نمی توان اطمینان کرد .

2 – در تابستان گرم سایه پهن و گسترده این درخت محل تجمع پیر مردان و افراد کسبه آن 

دور بر ها بود ،وقتی توت میرسید بچه ها نیز بدور این درخت می فلکیدند ، و گاهی با پرتاب 

سنگ به بهانه ریختن توت باعثاعتراض می شدند ، درختی که در یک کلام به تاریخ مردم 

اشراف داشت و بهمراه گذشت زمان شاخ و برگشگسترش یافته بود .

اصناف و کسبه آن دور برها عبارت بودند از : حاج مصطفی خرازی،علی آقا خرازی،مشهدی 

عباس بقّال ، عسگر آقا کوزه گر و کَل محمد آقا سلمانی .از بین این افراد فقط علی آقا 

خرازی در قید حیات هستند و بقیه برحمت خدا پیوسته اند .

مغازه علی آقا خرازی بیشتر محل تجمع بچه ها و جوانان بود و جوانان بیشتر سر به سر 

این شخص می گذاشتند و نامبرده در حال حاضر در کوچه باغ سکونت ندارند .

بقال سر دربندمان با آن پنجره کوچک چوبی چراغ زنبوری اش می سوخت و ما هنگام عبور 

می دیدیم که اوداشت چراغ را تلمبه میزد . آنروز ها چراغ زنبوری در همه خانه ها نبود 

فقط تعداد کمی از این چراغ ها داشتند ،ما در خانه چراغ گرد سوزی داشتیم ، قبل از 

روغن کردن آن شیشه گرد سوز را با یک دستمال که در داخل آن میکردند و با نفس 

دهان ، آن خوب تمیز می شد اما شیشه ها چندان مقاوم نبودند و به کرّار شکسته 

میشدند آن هم موقعی بود که چراغ را روشن میکردی اگر مواظب نبودی و فتیله را بالا 

می کشیدی به محض برخورد شعله با شیشه سرد با صدای مخصوص می ترکید 

آنموقع تکه کاغذی به آن می چسباندند که چسب آن هم آب دهان بود که ابتدا کاغذ 

را خیس و آنگاه به شیشه می چسباندند ، در هفته یکبار از بقال (مشهدیعباس بقّال 

( مرحوم شده اند ) نامبرده فرزند مرحوم مشهدی قهرمان بودند که اسم دربند نیز به 

همان اسممعروف است) سر محل خودمان یک پیت شیشه نفت میخریدیم ، قسمت 

دهانه شیشه که تنگ بود با طنابی حلق آویز میکردند و بجای دستگیره از آن استفاده 

می شد .

وارد دربند کوچک که حدود چند خانه بیش نبود وارد شدیم دیوارها کلاً کاه گل بود و 

عرض کوچه ما به دو مترنمی رسید پر از برف بود ، از پشت بامها رطوبت در دیوارها نفوذ 

کرده و ستونهائی از یخ از دیوارها به پائین سرک می کشیدند .

برف زیر پای مردم سفت و به نوعی به یخ تبدیل شده بود و ما بچه ها بیشتر روی این 

یخها سُر می رفتیم ، از پیرزن (مشهدی رقیه خانم : زن بیوه و مسنّی بودندکه دارای 

چها فرزند ذکور بودند ) همسایه بالائی که در ورودی دربند سکونت داشت بیش از همه 

می ترسیدم ، سرما بیداد میکرد به دَرِ خانه که رسیدیم ، من خواستم چفت در را بگیرم 

که خیال کردم دستم مثل آهن که آهنربا را جذب کند به آن چسبید و این من نبودم که 

او را گرفته باشم بلکه چفت در بود که محکم دست مرا گرفته بود ، زوری زدم در با صدای 

ناهنجار خود بداخل چرخید و ماوارد شدیم ، مادرم همانطور با پهنه دست راستش تشت 

را گرفته و بداخل آمدیم چند پله از همان ورودی به خانه راه داشتیم که به سرعت خود 

را به خانه رساندم و مادر از پشت می آمد در داخل خانه کرسی بود اما من بدون توجه 

به آن باپاشنه پایم اینطرف و آنطرف خانه می دویدم و از فرط سرما دست هایم را گاز 

می گرفتم و دردی را می خواستم با دردی دیگر مداوا کنم و این همیشه برای من مَنِش 

شده است .

از دهلیز خانه فریاد مادر بلند شد ، با لی لی کنان به طرف او دویدم ، براستی گریه می کند 

و اشک ازچشمش سرازیر است هرگز نتوانستم اشک چشمانش را پاک کنم اما همان قطرات

را اکنون بعد از گذشت نزدیک به 60 سال در بایگانی ذهنم نقش بسته ، علت را پرسیدم اول 

گفت چیزی نشده اما چون زیاد اصرارکردم کف دستش را نشان داد ، هنگامیکه تشت مسی 

را می خواست زمین بگذارد ، چون چسبیده به تشت بود وزنه سنگینی تشت نمی خواست 

جدا شود قسمتی از پوست کف دست مادر کنده شده بود ، درست درموازات انگشت کوچک 

دست ، دست او را گرفتم و خواستم که با نفسم گرم کنم که دستش را کشید ، چادرخود را 

در دهلیز پهن کرده بود که مثل یک مقوای بزرگ بود ، آنرا برداشته بطور قائم بر دیوار قرار دادم 

و از این عمل من مادر خنده ای کرد و برای چند لحظه درد خویش را فراموش کرد !

امروز می فهمم هر مادری حتی درد خویش را هر چقدر شدید باشد برای شادی فرزندش هم 

که شده آنرافراموش میکند . دستهایم را با دو دست خود گرفت و بدین سان با دستهایش به 

دستهایم گرما بخشید ، او درآن حال باز در فکر من بود . 

پـــایــــان 

*** وقتی وارد این دربند کوچک که عرض کمی دارد می شوی از طرف دست راست***

  1 -  خانه چارباشی ها بود که آن زمان به دو حیاط مجزا بود در یکی آقای حیدر و برادر بزرگش 

و یا امیر جورابی که ایشان 2 دختر و یک پسر هم سن و سال ما بود به نام پرویز داشتند .

3 – خانه مشهدی قاسم که به لاله ای معروف بودند .(خونه خودمان)

4 – خانه ما چهارمین خانه از سمت راست بود .

5 – خانه خلیل آقا که گویا مهاجر بودند و زن مسنّی به نام زینت داشت .

6 – منزل جاجی بلال .

7 – خانه عسگر آقا کوزه گر .

8 – خانه مشهدی ابراهیم ( اسکولی ) راننده بود .

9 – منزل محمد علی بنّا .

10 – منزل بالا ( قد کوتاه ) کبری خانم .

11 -  منزل جورابچی .

12 – مشهدی عباس بقّال .

13 – کریم بنّا .

14 – رقیه خانم .

بعداً در انتها دربند باغی بود که بعدها به خانه های مسکونی تبدیل شد و بدین سان بر تعداد 

همسایگانافزوده شد .



برچسب ها : خاطراتی از محله ی كوچه باغ تبریز، محله كوچه باغ، كوچه باغ تبریز، خاطرات كوچه باغ، چشمه های تبریز، قنات های قدیمی،


تاریخ : چهارشنبه 8 بهمن 1393 | نویسنده : علی | نظرات