تبلیغات
داستان های کوتاه - داستان کوتاه عزرائیل

داستان کوتاه عزرائیل


یارو نشسته بود دید که یهو مرگ اومد پیشش !

عزرائیل : الان نوبت توئه که ببرمت !

مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا :

عزرائیل : نه اصلا راه نداره ! همه چی طبق برنامست ! طبق لیست من الان نوبت توئه

مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر . . .

عزرائیل قبول کرد 

مرده رفت شربت بیاره ! توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت !

عزرائیل وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت . . .

مرده وقتی عزرائیل خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست و منتظر 

شد تا عزرائیل بیدار شه . . .عزرائیل وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی 

حال دادی خستگیم در رفت ،به خاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع 

به جون گرفتن میكنم


برچسب ها : داستان کوتاه عزرائیل، داستان طنز بد شانسی، داستـان من عاشقـش هستـم، من عاشقش هستم، داستان من عاشقم، عاشق، اس ام اس عاشقانه،


تاریخ : چهارشنبه 8 بهمن 1393 | نویسنده : علی | نظرات