تبلیغات
داستان های کوتاه - داستان طنز بد شانسی

داستان طنز بد شانسی

بدشناسی پشت سر هم!


مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید :

- جرج از خانه چه خبر؟

- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

- سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

- پرخوری قربان!

- پرخوری؟مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟

- همه اسب های پدرتان مردند قربان!

- چه گفتی؟همه آنها مردند؟

- بله قربان . همه آنها از کار زیادی مردند.

برای چه این قدر کار کردند؟

- برای اینکه آب بیاورند قربان!

- گفتی آب آب برای چه؟

- برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!

- کدام آتش را؟

- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.

- پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود؟

- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!

- گفتی شمع؟ کدام شمع؟

- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

- مادرم هم مرد؟

- بله قربان .زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان !

- کدام حادثه؟

- حادثه مرگ پدرتان قربان!

- پدرم هم مرد؟

- بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

- کدام خبر را؟

- خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد

اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید


من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !!




برچسب ها : داستان طنز بد شانسی، داستـان من عاشقـش هستـم، من عاشقش هستم، داستان من عاشقم، عاشق،


تاریخ : چهارشنبه 8 بهمن 1393 | نویسنده : علی | نظرات