تبلیغات
داستان های کوتاه - داستان من ازدواج کردم...

داستـان مـن ازدواج کـردم...

حتما بخونین...فوق العاده س
_____________________

مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش 

می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی 

دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا 

خوابش می بره...

زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه...

صبح که مرد از خواب بیدار میشه

انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب 

ادامه بده ...

مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه 

تا یه چیزی بخوره ...

که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته...

زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ...

من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم...

زود بر می گردم پیشت عشق من

دوست دارم خیلی زیاد....

مرد که خیلی تعجب کرده بود

میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟

پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که 

بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در 

حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی ...

هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن...

مـن ازدواج کـردم...


برچسب ها : داستان من ازدواج کردم...، من ازدواج کردم، ازدواج کردم، ازدواج، داستان من و ازدواج، داستان چگونه بهترین ها برای تو باشد؟،


تاریخ : چهارشنبه 8 بهمن 1393 | نویسنده : علی | نظرات